پده [ pad ]- [بضم] حراق باشد - و نيز درختى را گويند كه هيچ بر ندارد. مثالش شمس فخرى فرمايد بهر دو معنى: شعر خسرو اعظم جمال دولت و دين آنكه هست آتش تيغ و را جان و دل اعدا پده گر ز فيض دست او يك قطره بارد بر زمين ميوۀ باغ بهشت البته بار آرد پده كذا فى معيار الجمالى اما صاحب نصاب بمعنى سفيدار آورده و بعربى غرب گويند [بفتح غين معجمه و راى مهمله] و در فرهنگ بمعنى درختى است كه بر ندهد و باين معنى [بفتح با] و بمعنى حراق [بضم باء] آورده و بعضى گويند پده مغز درخت غرب است كه نوعى از بيد است و بجاى حراق بكار برند. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص258) 
[اسم][فارسی]درختى كه بار ندهد و براى سوزانيدن باشد.و آتشگيره و وقود. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص716) 
هم خف باشد.شهيد گفته است: عطات باد چو باران دل موافق خويد #نهيب آتش و جان مخالفت پده باد 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( , ص177) 
پده (اسم) ركوى سوخته. آتشگيره. ¦¦چوب پوسيده كه به زير سنگ چخماق گذارند تا آتش در آن بيفتد. آتشگيره. حراقه. 
توصیف این مدخل بصورت ماشینی استخراج شده است
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص558) 